رابطه بینش‌ها و اختلاف فتاوی در شناخت اقتصاد اسلامی

رابطه بینش‌ها و اختلاف فتاوی در شناخت اقتصاد اسلامی

در میان متفکران مسلمان وقتی صحبت از اسلام می شود، منظور اصول و قواعد ثابتی است که به وسیله کتاب و سنت بیان شده است و برای مسلمانان از نظر دینی جنبه الزامی دارد. مسلمانان معتقدند که اقتصاد اسلامی به این معنی وجود دارد؛ یعنی: یک سلسله اصول و قواعد ثابت الزامی دائمی اقتصادی وجود دارد ولی نمی توان به این تعبیر بسنده کرد، وقتی ما این مساله را می شکافیم سوالات متعددی مطرح می شود؛ این اصول و قواعد چه هستند؟
غرض از عنوان کردن این مطلب در این مجمع علمی، بیان این موضوع است که قبل از رسیدگی به بحثهای فقهی با شیوه فقهی و روش متداول در اجتهاد، در مسائل مربوط به اقتصاد اسلامی، یک سلسله مسائل دیگر هست که آن مسائل مربوط به علم فقه نیست و بررسی آن مسائل هم با شیوه بررسی مسائل فقهی انجام نمی شود. در درجه اول باید به بررسی آن مسائل پرداخت و درباره آن مسائل یک نظر اجتهادی بدست آورد. آنگاه نوبت می رسد به بررسی مسائل فقهی مربوط به اقتصاد اسلامی.
اختلاف مسلمانان با دیگران درباره این مطلب که آیا می شود سخن از اقتصاد اسلامی به میان آورد به معنی خاصی که مسلمانان از آن می فهمند؟ بیش از هر چیز مربوط می شود به آن مبادی و به آن اصول که مربوط به فقه نیست. ما درباره آن مبادی و اصول تکلیفمان را باید با دیگران روشن کنیم نظریه قابل قبول در آن مسائل عرضه بکنیم؛ نه تنها برای دیگران، برای خودمان، و جمهوری اسلامی هم همین طور. گاهی انسان می گوید مصلحت یا ضرورت ایجاب می کند که فلان کار انجام شود؛ ولی گاهی یک اقدام بر مبنای یک رشته نظریات علمی بنیانگذاری می شود و مجموعه اقدامات پایه علمی پیدا می کند، به طوری که فکرها را قانع می کند؛ در این صورت بخشی از فرهنگ می شود و در اذهان جا می گیرد و گوشه ای از تمدن جامعه می شود به طوری که می توان به دوام آنها امید داشت. قبلاً اینها را عرض کردم تا روشن شود که چرا این بحث عنوان می شود.
در میان متفکران مسلمان وقتی صحبت از اسلام می شود، منظور اصول و قواعد ثابتی است که به وسیله کتاب و سنت بیان شده است و برای مسلمانان از نظر دینی جنبه الزامی دارد. مسلمانان معتقدند که اقتصاد اسلامی به این معنی وجود دارد؛ یعنی: یک سلسله اصول و قواعد ثابت الزامی دائمی اقتصادی وجود دارد ولی نمی توان به این تعبیر بسنده کرد، وقتی ما این مساله را می شکافیم سوالات متعددی مطرح می شود؛ این اصول و قواعد چه هستند؟
آیا این اصول و قواعد قبل از هر چیز اصول و قواعد اخلاقی و یک سلسله ارزشها هستند اگر این طور باشد و منظور اصول و قواعد ثابتی باشد که جهت می دهد به حرکتها و سامان دهی های اقتصادی در جامعه اسلامی، این اختصاص به اسلام ندارد در مسیحیت هم همین ور است، در یهودیت هم همین طور است، در بودیسم هم همین طور است؛ در ادیان پیشرفته عموماً یک سلسله اصول اخلاقی که ناظر به جنبه های اقتصادی زندگی است و درصدد جهت دادن به آنها هست وجود دارد. با این که علاوه بر اصول و قواعد اخلاقی، اصول و قواعد حقوقی هم در کار هست با مشخصاتی که برای یک قاعده حقوقی می شناسیم، یعنی همان اصول اخلاقی متبلور است به شکل قواعد حقوقی ولی از هویت حقوقی هم برخوردار است؛ هر کدام از اینها که باشد، ضیق و سعه دایره این اصول و قواعد چیست؟ و هر یک از این قواعد و اصول در چه حد از کلیت است؟
کافی نیست که گفته بشود یک سلسله قواعد کلی جهت دهنده وجود دارد، زیرا در یک قاعده کلی سعه و ضیق مطرح است. مطلب این است که این کلیات چه قدر عرصه را بر تفکر آزاد و عمل آزاد انسان مکلف و مردم مسلمان محدود می کند و می گوید باید در داخل این دایره باشید؟ این دایره سعه و ضیقش چه اندازه است؟ سوالهایی از این قبیل وجود دارد؛ این سوالها باید روشن شود. برای روشن شدن این سوالها مطالبی در پیش است:
اهل نظر می گویند: مجموعه پاسخهایی که داده می شود به این قبیل سوالات؛ مکتب اقتصادی اسلام را تشکیل می دهد.مثلا می گوییم که درباره مالکیت خصوصی اصل و قاعده ای وجود دارد، نه تنها اخلاقی بلکه حقوقی؛ درباره آزادی اقتصادی اصل و قاعده ای وجود دارد نه تنها اخلاقی بلکه حقوقی؛ در مورد این که آیا وسایل تولید در دست بخش خصوصی باشد یا نباشد نیز قاعده ای وجود دارد نه تنها اخلاقی بلکه حقوقی. مجموعه این قبیل مسائل اقتصادی، مکتب اقتصادی اسلام است که جهت دهنده اقتصاد مسلمین در جامعه باید باشد.
همچنین صحبت از یک سلسله مفاهیمی است که نمی توانیم از آنها به قاعده تعبیر کنیم، به مفاهیم تعبیر می کنیم؛ مفهوم ملکیت در اقتصاد اسلامی معنایش چیست؟ مفهوم کار در تفکر اسلامی معنایش چیست؟ مفهوم تداول ثروت در تفکر اسلامی معنایش چیست؟ مفهوم عدالت در تفکر اسلامی معنایش چیست؟ پس یک سلسله قواعد حقوقی است و یک سلسله مفاهیم. بعد از این مرحله می گوییم با توجه به اینکه یک سری قواعد حقوقی و یک سلسله مفاهیم خاصی هست بر مبنای این قواعد حقوقی و مفاهیم؛ یک سلسله احکام نیز وجود دارد که آن احکام مبتنی به این قواعد و بر این مفاهیم است.
اکنون سخن این است که استنباط این مسائل و مفاهیم چگونه انجام می شود؟ ما چگونه می توانیم بگوییم مثلا نظر کتاب و سنت درباره مفهوم مالکیت چیست؟ چگونه می توانیم بگوییم مفهوم تداول ثروت چیست؟ تا این که بعد از روشن شدن این مفاهیم و استنباط یک سلسله احکام بگوییم که به کمک این مفاهیم و به کمک آن احکام به آن قواعد حقوقی دست پیدا می کنیم.

مرحوم شهید صدر(ره) این طور عمل کرده اند: احکام و مفاهیم را به دست می آورند، بعد یک معکوس می کنند و از طریق این احکام و مفاهیم، زیربناها را کشف می کنند که عبارت است از همان قواعد.

حال سوال مهم این است که آیا می توان از کتاب و سنت مفاهیم اسلامی را در مورد مالکیت، کار، تداول ثروت، عدالت و مانند اینها با ذهنی خالی بدست آورد؟ آیا کتاب و سنت خود به خود سخن می گویند یا هر کسی متناسب با مفروضات و مقبولات قبلی اش از کتاب و سنت مطلب می فهمد؟ به نظر می رسد که شق دوم درست است، یعنی اگر ذهنی یک محدوده علمی و فلسفی نداشته باشد کتاب و سنت خود به خود برای او سخن نمی گوید. اختلاف در فهم بسیاری از آیات از طرف مفسران، معلول این مطلب است که مفسران با ذهنهای گوناگون و محصولات ذهنی گوناگون به کتاب و سنت مراجعه کرده اند.

ذهن خالی وجود ندارد و این تصور که ذهن را از همه مقبولات و مفروضات خالی کنیم و به کتاب و سنت مراجعه کنیم تصوری بیش نیست، هیچ کس هیچ نمونه ای را نمی تواند برای این مطلب بیان کند. کلیه تفسیرهایی را که داریم همین طور است و در پرتو یک سلسله مقبولات فلسفی و مقبولات کلامی و مقبولات عرفانی آیات تفسیر شده اند. وقتی می رسیم به مسائل اجتماعی و سیاسی، در پرتو یک سلسله نظریات مقبول مربوط به فلسفه اجتماع، فلسفه سیاست، انسان شناسی، در پرتو یک چنین مقبولات و مفروضاتی که در ذهن بوده آیات تفسیر شده است و غیر از این ممکن نیست.

بنابراین، اگر مطلب چنین است پس باید قبلا مقبولات و مفروضات ذهنی خودمان را بررسی کنیم و مشخص کنیم که ما با کدامین مفروضات و مقبولات به سراغ کتاب و سنت می رویم و آیا آن مقبولات را تنقیح کرده ایم یا نه؟

من به عنوان مثال آیه ای از قرآن کریم را تلاوت می کنم و تفسیر شهید صدر از این آیه را عرض می کنم تا به عنوان نمونه نشان دهم که فقط ذهنی مانند ذهن شهید صدر می تواند این معانی را از این آیه بیرون بیاورد و دیگران با ذهن دیگری کاملا معنی دیگری را از این آیه بدست آورده اند:

آیه شریفه این است: اللَّهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضَ وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَکُمْ وَسَخَّرَ لَکُمُ الْفُلْکَ لِتَجْرِیَ فِی الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَکُمُ الأنْهَارَ وَسَخَّرَ لَکُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَیْنِ وَسَخَّرَ لَکُمُ اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ وَآتَاکُمْ مِنْ کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَهَ اللَّهِ لا تُحْصُوهَا إِنَّ الإنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ

نه تنها مرحوم شهید صدر، بلکه عده زیادی اخیراً این قبیل آیات را که در آنها تسخیر آسمان و زمین برای انسان مطرح است، این گونه معنی می کنند که در انسان این استعدادها و تواناییهاست که قوای طبیعت را به تسخیر خودش در آورد، آنها را جابجا کند، قانونی را بر قانونی حاکم گرداند، خلاصه؛ تمدن را ایجاد کند و پیشرفت بکند، آن چیزی که اسمش تمدن و پیشرفت و ترقی است.

باید توجه کرد که این ذهنیت برای بشر موقعی پیدا شده است که این تواناییها را در خود یافته و عملاً اینها تحقق پیدا کرده است. در چنین وضعی انسان از مسأله تسخیر آسمانها و زمین و تسخیر دریا این را می فهمد که این آقایان فهمیده اند مردمی که اصلا تصوری از تسخیر آسمان نمی توانستند داشته باشند، تصوری از تسخیر دریا نمی توانستند داشته باشند؛ آن مردم وقتی این آیات را می خواندند در نظر آنها تسخیر آسمان همین بود که ستارگانی در آسمان هستند و ماه و آفتاب در آسمان هست و اینها می گردند و خداوند اینها را به نحوی قرار داده است که حرکت می کنند تا روزی ما فراهم شود. این معنی «سخرلکم» از نظر آنها بود. همانطور که سعدی گفته:

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند        تا تو نانی به کف آری و به غفلت نخوری

اما بعد از آنکه بشر کلید آسمانها را بدست آورده، می گوید منظور این است که: ای انسان؛ تو قدرتی داری که می توانی به آسمان هم بروی

حال ببینید مرحوم شهید صدر با چنین ذهنی آیه را چگونه معنی می کند؛ ایشان می گوید: منظور این است که خداوند تعالی در این زندگی انسانی، کلید تمام مصالح و منافعش را به دست خود او داده و تمام موادی را که برای تأمین زندگی و رفاه او لازم است تا تسخیر آسمانها، در این عالم قرار داده، ولی این انسان است که بر خود ستم می کند و از این فرصتها استفاده نمی کند و «ظلوم کفار» می شود. ببینید ایشان از ظلوم و کفار چه استفاده می کنند؛ ایشان می گوید: ظلم انسان در زندگی عملی اش و کفرانش برای نعمتهای خدا، این دو سبب هستند برای بوجود آمدن مشکل های اقتصادی در زندگی انسان. بعد توضیح می دهند که ظلم انسان در صحنه اقتصادی به خودش این است که توزیع درآمد و ثروت را بدسامان می دهد وکفران نعمتش این است که آن طور که باید از مواد طبیعی موجود در کره زمین بهره برداری کند، بهره برداری نمی کند.

این معنای ظلوم و این هم معنای کفار. این ذهن شهید صدر را لازم دارد که آیه را به این شکل معنی بکند؛ تسخیر آسمان و زمین را به آن معنی بگیرد، ظلوم را از این معنی بگیرد، کفار را به این معنی بگیرد. اما به مفسران گذشته وقتی مراجعه می کنیم می بینیم این آیه را هرگز این گونه معنی نکرده اند. این را فقط از باب مثال ذکر کردم و می خواهم عرض کنم که اصلا غیر از این متصور نیست و ما در هر برهه ای از تاریخ تفسیر، از تاریخ فقه، از تاریخ اجتهاد وقتی مراجعه می کنیم به کار کسانی که خواسته اند از کتاب و سنت مطلبی بدست آورند متناسب با محدوده های ذهنی خودشان مطلبی بدست آورده اند و غیر از این هم ممکن نبوده است.

اکنون بر می گردم به آن مطلب قبلی. پیش از آن که به بحثهای فقهی بپردازیم بحثهای زیادی داریم که باید قبلا تکلیف آنها را روشن کنیم. ما انسان را چگونه معنی می کنیم؟ عمل انسان را چگونه معنی می کنیم؟ آزادی انسان را چگونه معنی می کنیم؟ مثلا می گوییم که از قرآن بدست می آوریم که انسان در شرایط آزاد باید عمل کند تا امتحان شود. معنای شرایط آزاد چیست؟ آیا یک مفهوم مطلقی در زندگی اجتماعی به نام شرایط آزاد وجود دارد که ما دنبال آن وضعیت مطلق باشیم؟ و بعد انگشت بر آن بگذاریم و بگوییم این است آن شرایط آزاد؟ یا آزادی در زندگی اجتماعی یک امر نسبی است؟ برای آزادی در داخل زندگی اجتماعی جامعه سنجیده می شود، وضعیت هر جامعه سنجیده می شود. یک وقت آزادی فلسفی را بحث می کنیم، آن بحثش به شیوه دیگری است که آیا انسان مختار هست یا مختار نیست؟ لکن این بحث، بحث فلسفی نیست.

بحث این است که انسان در داخل زندگی اجتماعی چگونه رفتار می کند؟ بحث رفتار است، بحث این است که در زندگی اجتماعی معینی چه علل و عواملی در رفتار انسان اثر می گذارند؟ واقعیت امر چگونه است؟ این که ما از نظر فلسفی برای خودمان یک مطلبی را تمام کنیم و بعد آن را ملاک زندگی اجتماعی قرار دهیم درست نیست. کسی که بخواهد جامعه را اداره کند و حکومت را در دست بگیرد و تدبیر امور را بکند؛ نمی تواند با موازین فلسفی تدبیر امور را انجام دهد، آن شخص باید ببیند که انسان در داخل جامعه بخصوص، در داخل تمدن بخصوص با همه عوامل و عللی که بر او اثر می گذارند با گروه بندیهای خاصی که وجود دارد، با فرهنگ های خاصی که هست، با مجموعه علل و عوامل عینی که موجود است، چگونه عمل می کنند؛ سپس متناسب با آن تدبیری بیندیشد که چه باید کرد؟ یعنی این آزادی مساله ای است در داخل هر جامعه ای متناسب با آن جامعه و شرایطی که در آن جامعه وجود دارد؛ بنابر این سوال منتقل می شود به این که چگونه جامعه ای می خواهیم داشته باشیم؟ با چه سامانی؟ با چه سازمانی و با چه کیفیتی؟ تا نوبت به این سوال برسد که مردم در داخل جامعه چگونه عمل می کنند؟

پرسش :

۱- مبنای تفهیم وتفاهم؛ قواعد تفهیم و تفاهم عرفی است که متفق علیه عرف عقلا است، هر لفظی دارای ظاهری است که این ظاهر با تبدل زمان و مکان و شرایط قابل تغییر نیست، مبنای فهم قرآن و حدیث نیز همین است ،علی هذا مفاهیم کلیه الفاظ با توجه به اصول و قواعد و قراین خاصه مفاهیم نسبی نیستند ، بلکه ثابت می باشند بخاطر اختلاف آرا و نظریات در فهم آیات و روایات ناشی از دو عامل است : الف عدم توجه به قراین خاصه ب اشتباه در تطبیق و اما حمل لفظ بر پیش پذیرفته ها ربطی به استنباط ندارد بلکه تأویل و تفسیر به رأی است که باطل است

۲- در رابطه با آن آیه ۳۴ از سوره ابراهیم ، مرحوم شهید آیه الله صدر از این آیه آنچه را که فهمیده است و ظاهر آیه بر آن دلالت دا دارد فرقی که هست این است که ایشان توجه خاصی به قراین خاصه کرده اند که این توجه را بقیه مفسرین نداشته اند، یک قرینه خیلی روشنی است، قرینه « و اتئکم من کل من سالتموه و ان تعدوا انعمت الله لاتحصوها بعد از این دو جمله می فرماید ان الا نسن لظلوم کفار این قرینه خاصه باضافه ظهور خود « ظلوم » و خود « کفار » ظهور عرفی محکمی درست می کند که هر کسی با اصول تلفظ و اصول لغت عربی آشنا باشد همان ظهوری را که ایشان بدست آورده است بدست خواهد آورد و این مسأله ای نیست که اختصاص به ایشان داشته باشد و یک استظهار خاصی باشد که مخصوص نظر ایشان باشد.

پاسخ:

عرض کنم این مطلب که آیا ظهور الفاظ متفاوت می شود یا نه ، مسأله بسیار اساسی و فکر می کنم که جای این هست که در مباحث الفاظ علم اصول خیلی بیش از آنچه که در این زمینه بحث شده بحث بشود، اگر معتقد باشیم که خطابات قرآن و سنت شامل حال ما هم هست یعنی شامل حال معدومین هم هست علاوه بر آنهایی که در آن عصر مخاطب بودند، یعنی ما هم مخاطب قرآن هستیم در این عصر و ما هم مخاطب روایات هستیم؛ اگر این را بپذیریم ؛ با گسترش علوم ومعلومات و اندیشه های انسانی ظهور کلمات کتاب و سنت یا ترکیبات کتاب و سنت فرق می کند، زیرا ما یک مبنای این طوری داریم که آن کس که در کتاب و سنت در واقع سخن می گوید خداوند است و این خداوند مخاطبش همه انسانهاست؛

وقتی ما این اصل را پذیرفتیم که مخاطب همه انسانها هستند، خواه ناخواه به این نتیجه می رسیم که هر انسانی در هر عصری که زندگی می کند حق دارد مراجعه کند و این آیه و روایت و مفهوم را بفهمد، وقتی قبول کردیم که اندیشه های انسانی در عصرهای مختلف در یک سلسله مفاهیم اصولی مربوط به شریعت تفاوت پیدا می کنند ظهورها فرق می کند و اگر گفته شود ظهور زمان نص ، حجت است، این مطلب مطرح می شود که ما در فهمیدن این مسأله که در زمان نص گوینده چه می خواسته بگوید اختلاف عقیده پیدا می کنیم، مسأله این است که انسانها با تفکرات مختلف و اندیشه های متافوت در کشف این مطلب که گوینده چه می خواسته بگوید؟ غرض شارع چه بوده درست در همین مطلب اختلاف نظر پیدا می کنند به دلیل این که فکر و اندیشه هایشان درباره زندگی اجتماعی و معنای عدالت و وسایلی که مربوط به زندگی اجتماعی و سیاسی می شود تفاوت پیدا می کند، هر انسانی متناسب با این اندیشه هایشان می گوید غرض شارع این بوده است

ولی اگر منظور آقایان این باشد که آنچه را که یک عده بخصوصی درصدر اسلام فهمیده اند، فهم همان است و لا غیر ، در این صورت دیگر این که ما مخاطب کتاب و سنت هستیم معنی ندارد متأسفانه وقت نیست که در اینجا این بحث اصولی باز شود یک وقت مسأله ، مسأله اشتمال آن تکالیف بر ما است همان طوری که میرزای قمی مطرح می کند که اجماع بر این هستند که ما هم با آن مکلفین قبلی مکلف هستیم، این مطلب دیگری است ولی اگر آقایان بپذیرند که ما مخاطب وحی هستیم ظهورات فرق خواهد کرد.

پرسش:

سوال اول این بود که برادرمان فرمودند، قبل از این که وارد فقه و تفسیر شویم باید یک سلسله قواعدی را که آن قواعد هم در متن سخن مشخص شد که منظور قواعد حقوقی و اخلاقی است باید بررسی کنیم؛ این قواعد که مطرح شد، آیا قواعد شکلی منظور است و یا قواعد ماهوی مد نظر است؟ ماهیت قواعد حقوقی بالاخره از این دو حال بیرون نیست یا هر دو و یا هیچ کدام از این چهار حالت که بیرون نیست، اگر قواعد شکلی باشد اشکالی پیش نمی آید، ممکن است همین بحثی را که ما داریم از لحاظ این که چه نهادهای اجتماعی باید این کار را بکنند و وظیفه کیست ، این بحث روشن می شود؛ ولی اگر منظور این است که ما قبل از این که فقه ( به معنای اعم کلمه) گفته باشد که چه قوانین حقوقی ماهوی هست؛ ما باید یک سلسله مفاهیم را استنباط کنیم بعد برویم سراغ فقه و تفسیر بنظر می آید که نه؛ این ناقص دیدن فقه و تفسیر این قوانین را به ما می دهد دلیلش هم این است که مثلاً وقتی شما می گویید که یکی از این قواعد این است که اسراف حرام است ، خود این که اسراف حرام است یک حکم است ؛ حالا که استنباط احکام را بعد از تعیین مفاهیم حقوقی و اقتصادی از یک طرف و تعیین قواعد فقهی و اخلاقی از طرف دیگر می گویید ، آیا استنباط شما این است که ما بعد از این دو تا به آن می رسیم؟ در صورتی که مرحوم شهید صدر درست بعکس معتقد هستند یعنی معتقد می باشند که ما اگر احکام را خوب بشکافیم می توانیم این قوانین و مفاهیم را از بطن احکام بدست آوریم. بالاخره برای ما روشن نشد که این خرده گیری بود به مرحوم شهید صدر یا این که یک چیز تازه ای بود؟ سرانجام از کجا شروع می کنیم و به کجا می رسیم؟ آیا قواعد را اول باید با ذهن خالی بدست بیاوریم و بعد برسیم به احکام؟ یا این که درست بعکس باید اول سراغ قرآن و سنت برویم و ببینیم چه قواعد و مفاهیمی را به ما می دهد و بعد احکام را از قرآن استنتاج کنیم؟

پاسخ :

خیر، مطلب خرده گرفتن بر شهید صدر نبود؛ مطلب این بود که آن روشی که ایشان در کشف مذهب اقتصادی بیان می فرمایند اگر بخواهیم این روش را طی کنیم که خواه ناخواه هم در کشف مذهب اقتصادی یک چنین روشی باید طی شود ، مبتنی است بر یک سلسله مقدماتی قبل از آن نقطه ای که ایشان از آن نقطه شروع کرده اند، و این از باب خرده گیری نبود که ایشان چرا از آن نقطه شروع نکرده اند، از متأخر شروع کرده اند ایشان یک سلسله مسائل را مفروض ومسلم گرفته اند، بحث نکرده اند مطلب این بود که در یک جامعه ای که بحث فکری می خواهد دامن زده شود، تا یک سلسله مسائل قبلاً حقش ادا نشود و خلاصه کلام تا یک فلسفه سیاسی حقوقی و اخلاقی برای ما درست نشود ( فلسفه حقوق و اخلاق وقتی عرض می کنم، فلسفه سیاست هم در داخلش هست) نوبت نمی رسد به تفسیر و فقه این بود مطلب، حالا تازه هست یا کهنه هست آن چیزی دیگری است.

به هر حال مسائل و مباحث و مقولات قبل از فقه وجود دارد، مباحث و مقولات قبل از تفسیر هست؛ این مباحث و مقولات، علمی و فلسفی هستند و تا تکلیف این مباحث به درستی روشن نشود، نوبت به اجتهادهای فقهی در مسائل سیاسی و اقتصادی نمی‌رسد. شما ذهن هر فقیهی را که در مسائل سیاسی و اقتصادی و اجتماعی استنباط می‌کند، بشکافید، می‌بینید ذهن او یک ذهن خاصی است، یک سلسله مفروضات و مقبولات دارد؛ اول باید به حساب آنها رسیدگی کرد. تصور می‌کنم در مورد اقتصاد اسلامی هم مساله همین است. پاسخ دادن به این قبیل سوالات که چه مقدار از قواعد کلی اقتصادی اسلامی وجود دارد و معنای آنها چیست؟ محتاج تنقیح قبلی آن مقبولات است.

باید قبلا دید کسی که می‌خواهد به این پرسش‌ها پاسخ بدهد، انسان را چگونه معنی می‌کند؟ زندگی اجتماعی را چه می‌داند؟ اصولا آیا امری است لازم التغییر یا نه؟ آیا وحدت فرهنگ را برای همه افراد بشر ممکن می‌داند یا ممکن نمی‌داند؟ فلسفه اجتماعی و سیاسی او چیست؟ این‌ها و مانند این‌ها یک سلسله مقولات فلسفی و علمی است و تا تکلیف این‌ها روشن نشود، نوبت به آن استنباط‌های فقهی نمی‌رسد. بحث در این مقولات علمی و فلسفی برای فقیه ضرورت تام دارد.

پرسش و پاسخ

پرسش: بحثی که جناب آقای شبستری داشتند، به عقیده من برمی گردد به مساله نسبیت در ادراکات انسانی، یعنی ما معتقد باشیم که ادراکات صحیح مطلق نداریم و ما هر چیزی را که می‌گوییم و می‌نویسیم، ترکیبی است از ذهنیات و مقبولات خودمان، به اضافه واقعیاتی که به ذهن ما می‌رسد و این همان مساله نسبیت ادراکات است که مرحوم علامه طباطبایی در اصول فلسفه از دیگران نقل کرده‌اند و به جواب آن پرداخته‌اند. این با مبانی وحی و امثال آن نمی‌سازد؛ زیرا آنها دال بر یک سلسله مفاهیم و ادراکات مطلق است. اگر ما مساله نسبیت ادراکات را بپذیریم، همه مفاهیم مواج می‌شود؛ یعنی ممکن است یک نفر بگوید تقوا را ما امروز این‌گونه تفسیر می‌کنیم، به خاطر آن مقولات و ذهنیاتی که داریم، فردا تقوا را طور دیگری تفسیر می‌کنیم و همچنین مسائلی دیگر؛ نتیجه این می شود که با گذشت زمان، همه مفاهیم مواج و تفسیرهای مختلف بشود.

البته در مورد مسائل فقهی که ایشان فرموند، درست است که هر فقیهی در محیطی پروش یافته و مسلم وضع محیط در ذهن او اثر می‌گذارد. بعضی از آقایان می‌گفتند فقهای نجف در مسأله نجاست و طهارت آسان‌تر می‌گیرند تا فقهای قم، برای اینکه وضع محیط نجف با محیط قم متفاوت است، لکن مسأله مهم این است که فقیه باید خودش را از تأثیرات محیط تخلیه کند؛ داستان مرحوم علامه حلی که می‌خواست منزوهات بشر را مطالعه کند، رفت چاه خانه خودش را پر کرد تا تأثیری در استنباط فقهی او نداشته باشد، اشاره به همین است و مهارت فقیه در همین است که آن چنان خودسازی کرده باشد که بتواند خودش را تخلیه کند از محیط و از شرایط زندگی و … تا بتواند آنچه در خود آیه قرآن و روایت است، آن را بیرون بکشد، نه معجونی از خودش و آیات و روایات.

از جهت دیگر این بحث ربط به تصویب و تخطئه پیدا می‌کند و آن اینکه یا باید بگوییم همه فقها هر چه می‌فهمند، درست می‌فهمند یا بگوییم هیچ کس از واقعیات هیچ چیز نمی‌فهمد، چون هر که هر چه می‌فهمد، معجونی است از ذهنیات خودش و از مسائلی که از نصوص می‌گیرد. خلاصه کلام: ما باید مطلق بودن ادراکات را بپذیریم و اگر شکل نسبی به همه چیز دادیم، خیلی مشکلات در فقه و همه جا پیدا خواهد شد.

پاسخ: در فرمایشات شما سه نکته بود که در پاسخ نکاتی را درباره آنها عرض می کنم. مطلب من درباره معرفت‌های برهانی و فلسفی نبود و سخن من این نیست که ما معرفت برهانی نداریم یا اینکه معرفت‌های برهانی نسبی است، بلکه سخن در مورد نوع خاصی از معرفت بود که عبارت است از تفسیر متون به طور کلی و در این مورد کتاب و سنت امروزه این دو قسم معرفت (معرفت برهانی، تفسیر متون) کاملاً از هم تفکیک می‌شود. سخن این است که تفسیر متون اجتهادی است، متنی را در جلو ما گذاشته‌اند، این متن محکمات دارد، متشابهات دارد، آمیخته‌هایی ادارد و تنها یک متن هم نیست، متون گوناگونی است؛ کتاب و سنت، آیات متعدد و روایات متفاوت. به هر حال منظور شاخه خاصی از معرفت است که عبارت است از تفسیر متون؛ آنجا اگر ما به نسبیت برسیم به اشکالی برخورد نخواهد کرد.

پس مسأله این است که آیا تفسیر متون نسبی است و هر کسی به گونه‌ای می‌فهمد یا نه؟ برهان حسابش چیز دیگری است. بلی ما به یک نوع خاصی از فلسفه معتقد هستیم که باید ما را به شناخت‌های واقعی صحیح برساند، در صورتی که ذهن درست هدایت بشود، لکن این در برهان است، در مسائل فلسفی است، نه در مسائل تفسیر متون.

مسأله دوم که مربوط است به مسأله فقاهت: به نظر این طور می‌آید که آرزوی ما این است که چنین چیزی واقع بشود که ذهن فقیه خالی شود، اما عملاً نمی‌شود چنین چیزی میسر نیست، بالاخره هر فقیهی تحت تأثیر یک سلسله مقبولات است (من عواطف و احساسات فقیه را نمی‌خواستم عرض کنم، بلکه مقبولات علمی و فلسفی فقیه را مد نظر داشتم) فقیه، یک سلسله مقبولات مربوط به علم اصول دارد و مقبولات علم اصول یا پایه‌های کلامی و یا پایه‌های فلسفی دارد و اختلاف در مبانی اصولی ـ مستقیم یا غیرمستقیم ـ بازگشت می‌کند به اختلاف در مبانی فلسفی و کلامی و خواه ناخواه اگر فقیه آن مبانی فلسفی و کلامی را نداشته باشد، نمی‌تواند در علم اصول اتخاذ مبنا کند، آنجا که نتواند اتحاذ مبنا کند، خواه ناخواه نمی‌تواند در فقه اتخاذ مبنا بکند و شاهد واضح آن اختلاف فتاوی در مسائل سیاسی و اجتماعی است؛ این مسأله خیلی مهم است. آیا ما بگوییم چون فقهای ما ذهنشان را خالی نمی‌کنند، اختلاف فتوا پیدا می‌شود که درست نیست، اینکه بگوییم اصلاً انتظار خالی کردن ذهن نباید داشته باشیم، غیر از این ممکن نیست. بسیار نادر اتفاق می افتد که اگر کاری انجام نشود در جامعه اختلال نظام پیش می آید. این تعییر اختلال نظام از جمله چیزهایی است که در دوران تحصیل آن را همه می‌خواندیم، اما درست توجه نمی‌کردیم و خیال می‌کردیم که اختلال نظامی که همه چیز به هم بریزد، می‌تواند مصداق پیدا کند.

حقیقت این است که آنچه هست، مسأله مصلحت است؛ ایشان مطرح کردند که بر مبنای مصلحت می‌تواند جامعه را اکم اداره کند. بنابراین دیگران این مسأله برایشان سخت است آنها می‌گویند حتماً همان مسائل اهم و مهم و همان موازین معروف باید مطرح شود. اکنون تفاوت از کجاست؟ آیا از اینجاست که یکی می‌تواند ذهنش را خالی بکند و یکی نمی‌تواند؟ یا اینکه مبانی و مقبولات و جهان بینی و به تعبیر امروزی ایدئولوژی و دید به عدالت و تصور از سیاست و دید اجتماعی متفاوت است که منتهی می شود به این تفاوت برداشتها؟

اما راجع به تصویب که ایشان فرمودند، این عرضی که می کنم تصویب نیست؛ تصویب این است که حکم واقعی وجود ندارد و حکم همان است که مجتهد در استباطاتش به آن می رسد حکم واقعی ان چیزی است که بر قلب مبارک پیامبر اکرم (ص) نازل شده و در الفاظ کتاب و سنت متجلی گشته است. فهم ما از الفاظ کتاب و سنت تفاوت پیدا می‌کند و الا نه این که حکم واقعی وجود ندارد اما این که چه فهمی می رسد به آن موقع و چه فهمی نمی رسد در مسائل ظنون اجتهادی فقط خداوند تبارک و تعالی می داند که کدام فهم صائب نیست و کدام فهم صائب هست ولی عرض نمی کنم که اکثر فهمها صائب نیست، بلکه از تفاوت فهمها صحبت می کنم، همه اینها اعتبار و حجیت دارد ، در صورتی که با شرایط اجتهاد انجام شده باشد فرقش این است که حرف شیخ انصاری در رسائل در اینجا باید مطرح شود که اگر چه اینها فقط ظنون معتبر هستند، ولی ما می‌دانیم که اینها اغلبیت المطابقه هستند، حالا اگر کسی چنین چیزی را هم نگوید اشکالی به وجود می آید یا نه من نمی‌دانم.

به هر حال می‌خواهم عرض کنم که مسأله این نیست که حکم واقعی وجود ندارد، حکم واقعی وجود دارد. مسأله این است که آیا مجتهدین که از کتاب و سنت می‌خواهند بهفمند، متفاوت می‌فهمند یا نه؟ عملاً این است که متفاوت می‌فهمند و غیر از این هم میسر نیست.

مسأله‌ای که حضرت امام (مد ظله) اخیراً مطرح فرمودند: مسأله مصلحت نظام، مبنای اداره حکومت قرار بگیرد، می‌باشد. این یک فتوای بسیار مهمی است. مسأله مصلحت، نه ضرورت است، نه اضطرار است، نه اختلال نظام است؛ این چیز دیگری است که ایشان روی آن تکیه می‌کند، چون واقعاً بسیار مشکل است که کسی ادعا بکند، اگر فلان کار نشود، اختلال نظام پیش می‌آید، ضرورت و اضطرار است.

منبع: اختصاصی شبکه اجتهاد-مجتهد شبستری

اشتراک گذاری پست

درباره ی نویسنده

tst

مهندس احمدی-مشاور برنامه ریزی و سیستم ها-موسسه رزق حلال
این موسسه آمادگی هرگونه همکاری از ایده پردازی تا طراحی و ساخت محصولات صنعتی، شهری، فرهنگی-اجتماعی، سیستمی و … را دارد. بدین منظور می توانید با ما تماس حاصل فرمائید.
تلفن:09331188467 ایمیل: halaltec@live.com

دیدگاه

دیدگاهی ثبت نشده.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.